عشق!!!!!؟
عشق!!!!!؟

سلام دوستان گلم.عید تموم شد و سیزدتونم بدرکردین.حالا ازفردابریم مدرسه بازم ازسرنو غزل خانوم. بازم شروع کتک خوردن با(دمپایی)


نوشته شدهیک شنبه 13 فروردين 1391, توسط بنجامین


 

باز هفت سين سرور

ماهي و تنگ بلور 

سکه و سبزه و آب 

نرگس و جام شراب 

باز هم شادي عيد 

آرزوهاي سپيد 

باز ليلاي بهار 

باز مجنوني بيد 

باز هم رنگين کمان 

باز باران بهار 

باز گل مست غرور 

باز بلبل نغمه خوان 


باز رقص دود عود 

باز اسفند و گلاب 

باز آن سوداي ناب 

کور باد چشم حسود 

باز تکرار دعا 

يا مقلب القلوب 

يا مدبر النهار 

حال ما گردان تو خوب 

راه ما گردان تو راست 

باز نوروز سعيد 

باز هم سال جديد 

باز هم لاله عشق 

خنده و بيم و اميد 

عید شما مبارک

دوستان عزيز انشا الله سال91 سال خوشي باشد.

مطالب زيباتري در ادامه مطلب هست كه اميدوارم از ادامه مطلب هم ديدن كنيد.

با تشكر:بنجامين 



ادامه مطلب...


نوشته شدهیک شنبه 28 اسفند 1390, توسط بنجامین
   برف...


 راه می روم روی برف هایی که از دیشب باریده است ...
اشک هایم صورتم را داغ می کند ...
خوبی برف این است که هر کس چهره ی سرخ مرا ببیند ، می گوید :
هوا بیرون خیلی سرد بود ؟؟




نوشته شدهشنبه 20 اسفند 1390, توسط بنجامین

غنچه ازخواب پرید

و گلی تازه به دنیا آمد.

خارخندید و به گل گفت سلام

…و جوابی نشنید؛

خار رنجید و هیچ نگفت؛

ساعتی چند گذشت

گل چه زیبا بود…

دست بی رحمی آمد نزدیک… 




نوشته شدهشنبه 20 اسفند 1390, توسط بنجامین
   ماه...


می خواهم امشب از ماه قول بگیرم که هر وقت دلم برایت تنگ شد

در دایره حضورش تو را به من نشان دهد

می خواهم امشب با رازقی ها عهد ببندم

هر وقت دلم هوای تو را کرد

عطر حضور مهربان تو را با من هم قسمت کنند

می خواهم امشب با دریای خاطره ها قرار بگذارم

که هروقت امواج پر تلاطم یادها خواستند قایق احساس مرا بشکنند

دست امید و آرزوی تو مرا نجات دهد

می خواهم امشب با تمام قلب هایی که احساس مرا می فهمند و می شنوند

پیمان ببندم که هر وقت صدای قلب بی قرار م را هم شنیدند

عشقم را سوار بر ضربانهای بی تابی به تو برسانند... 




نوشته شدهشنبه 20 اسفند 1390, توسط بنجامین

عشق یعنی اینکه وقتی یه اس ام اس ازش میاد حتی قبل اینکه بدوونی چی نوشته لبخند میاد روی لبت، همینکه یه لحظه بهت فک میکرده واست اندازه یه دنیا می ارزه.





نوشته شدهجمعه 19 اسفند 1390, توسط بنجامین


 

يه پدري , یه روبات دروغ سنج میخره که با شنیدن دروغ سیلی میزده تو گوش دروغگو
 

تصمیم میگیره سر شام امتحانش کنه

پدر: پسرم، امروز صبح کجا بودی؟

پسر: مدرسه بودم
روبات یه سیلی میزنه تو گوش پسره


پسر: دروغ گفتم، رفته بودم سینما 
پدر: کدوم فیلم ؟


پسر: داستان عروسکها
روبات یه سیلی دیگه میزنه تو گوش پسره


پسر: یه فیلم ... بود

پدر: چی !!!؟

من وقتی همسن تو بودم
نمی دونستم ...چیه

روبات یه سیلی میزنه تو گوش پدره

مادر: ببخشش عزیزم،هرچي باشه اون پسرته
 روبات یه سیلی میزنه تو گوش مادره.




نوشته شدهجمعه 19 اسفند 1390, توسط بنجامین
   موسوي


درضمن بازي وعکسهای جالبش تو ادامه مطلبه




ادامه مطلب...


نوشته شدهچهار شنبه 17 اسفند 1390, توسط بنجامین

دنیا ھـ ـرزه است.
تو را کنار کسی می خواباند که دوستش نداری!
بوسه ھای اتفاقی را با خاطره ھا می دھی
و ھمیشه چشم ھایت بسته است!
این آخر مصیبت نیست
قلب
قلب کوچک ساکتت ھمین قلب
لعنتی، ارضا نمی شود.




نوشته شدهشنبه 13 اسفند 1390, توسط بنجامین
  


تمـــــــــــام روز آیدیِ یاهویم روشن است

فقط برای تو!

...و تمام روز منتظرم کسی پیدا شود

حرفی...حدیثی!

زهرمار!هیچ هم خنده ندارد!

خُب من می خواهم فقط تو "پی ام" بدهی...

ولي حالا برعكس شده

فقط تویی که عین خیالت هم نیست... 

همين فردا,پس فردا به جرم زجر دادن ...

آقا پوليسه مياد و ميبرتت بازداشتگاه... 




نوشته شدهشنبه 13 اسفند 1390, توسط بنجامین

نـــــمی دانم چـــــــرا ؟!

این روزهــا

در جــواب هرکه از حـــالم می پـــرسد 

تا می گویم .... " خـــــــــوبـــــــــــم "

چشمانــــــــم 

خـــــــیس می شـــــود 




نوشته شدهشنبه 13 اسفند 1390, توسط بنجامین

چه درد بـزرگیست

تلخ کردن زندگیمان

برای کسی که دور از ما

شیرین ترین لحظات زندگیش را سپری می کند... 




نوشته شدهشنبه 13 اسفند 1390, توسط بنجامین

گفتي چشم هايت را ببند:

من چشم هایـــم را بستم و تو قایــم شدی !

من هنـــوز روزها را می شــمارم !

و تـــو پیدا نمی شوی !

یا من بازی را بلــد نیستم !

یا تو جر زدی !
 

آخه بي انصاف يعني بازي هم بلد نيستي!!!؟




نوشته شدهشنبه 13 اسفند 1390, توسط بنجامین

کنـار پنجـره سیگـار می کشیـد ...

خستـه بـود ...

آنقـدر خستـه که یـادش رفـت بعد از آخـرین پُـک ،

سیگـار را به پاییـن پـرت کنـد ...

نـه خـودش را ... 




نوشته شدهشنبه 13 اسفند 1390, توسط بنجامین

وقتی نیست توی خونه ، صدای تو
با خودم حرف میزنم به جای تو
هی قدم میزنم و اشک میریزم
نمی دونی پر غصه ام عزیزم
میشینم ، سر روی زانوم میزارم
به خدا دیگه دارم کم میارم
واسه من نزاشتی هیچ نشونه ای
تازه فهمیدم چه قدر دیوونه ای
فک می کردم میشه اون ازت جدا
منو از رو بردی برگرد وبیا
نمی دونی الان دارم چی میکشم 

فک نمی کردم که دل تنگت بشم
فک می کردم میشه اون ازت جدا
منو از رو بردی برگرد و بیا
نمی دونی الان دارم چی میکشم
فک نمی کردم که دل تنگت بشم
غم غربت داره این اتاق من
نزار گریه بیاد سراغ من
تا نمردم تنها توی خونمون
عزیزم خودت رو زود تر برسون
فک می کردم میشه بود ازت جدا
منو از رو بردی برگرد وبیا.

آخه بي انصاف منو آتيشم دادي.




نوشته شدهشنبه 13 اسفند 1390, توسط بنجامین

چرا دنبالم میگردی؟ میدونی چند سال گذشته؟

میدونی این دل تنها

 تو خودش یادتو کشته

شنیدم این درو اون در میزنی منو ببینی

یه روزی تو ابرا بودی چی شده که رو زمینی

من هنوز یادم نرفته چه جوری ازم گذشتی

که چطور منو نخواستی همه قولهاتوشکستی

هی ازت پرسیدم اون روز که چطور میگذری از من

تو به من خندیدی گفتی که نمیشناسمت اصلا

شنیدم هوای اشکات زده باز به قلب سنگت

پر قطره های اشکه اون دو تا چشم قشنگت

حالا بعد این همه سال اومدی که چی ببینی

من میخوام توی ابرا باشم حالا که تو رو زمینی

من هنوز یادم نرفته چه جوری ازم گذشتی

که چطور منو نخواستی همه قولها توو شکستی.

بروگم شو ديگه دوست ندارم,ديگه خرابه روزگارم.

بخدا بنجامين ديگه طاقت نداره...




نوشته شدهشنبه 13 اسفند 1390, توسط بنجامین

وقـﭞ خریدن لباسهـاﮮ زمستونـﮯ دقــﭞ کن

لباسهایـﮯ بخـــر بـــا جیبـــ هاﮮ بزرگــ

بـﮧ انــدازه ﮮِ دو تـــا دســـﭞ

خــدا را چــﮧ دیـــدﮮ !

شــایـدهمیــنزمستـــان

عــــــــــاشق شــــــدﮮ... 

ولي ميدونم عاشق كسي غير از ... ميشي.

چون . ..و رهاكردي. 




نوشته شدهشنبه 13 اسفند 1390, توسط بنجامین

کاش هنوز تو بودی و صدای قطرات چشمانت

و نوازش دستی که مراببرد با خودبه فرا سوی خیال

کاش هنوز صدای نفس هایت بود

عزیزم تا حالا هیچ فکرش رو کردی که اگه برگردی چه خوب میشد ؟؟؟ 




نوشته شدهشنبه 13 اسفند 1390, توسط بنجامین


دلم گرفته
هوای تو رو کرده
نمیدونم کجا دنبالت بگردم 
نمیدونم چه جوری صدات کنم که بشنوی 
وقتی نیستی من اینجا تنها بی تو میمیرم و نفس ندارم
پس بیا و مال من باش عشقم من طاقت دوری تو رو ندارم دیگه بی تو نمیتونم .... 




نوشته شدهشنبه 13 اسفند 1390, توسط بنجامین

 




نوشته شدهشنبه 13 اسفند 1390, توسط بنجامین

غصــه نخــور ؛ كنــار آمـده ام بـا نبـودنت . . . 

خیلـی كه دلـم بگیـره ، گریـه میكنـم !

دیه فکر و خیال رفتنت رونمیکنم ٬

ثانیه هام پر شده اند از تاسف روزهایی که گذشت.

باباجان انقدر سنگدل نباش.برگرد.درآغوش گرمم... 




نوشته شدهشنبه 13 اسفند 1390, توسط بنجامین
  


لبخـــندَمـــ را بریـ ــ ــدم

قــاب گــرفتمــــ

بــ ــه صـورتـم آویختــم...

حــالا بـا خیــال راحــت 

هــروقتـــ دلَمـــ گـــرفتـــ

"بُغـــض" مـیکنمــــ... 




نوشته شدهشنبه 13 اسفند 1390, توسط بنجامین

گاهی دلت بهانه هایی می گیرد
که خودت انگشت به دهان می مانی...
گاهی دلتنگی هایی داری
که فقط باید فریادشان بزنی
اما سکوت می کنی...
گاهی پشیمانی از کرده و ناکرده ات...
گاهی دلت نمی خواهد
دیروز را به یاد بیاوری
انگیزه ای برای فردا نداری و حال هم که...
گاهی فقط دلت میخواهد
زانو هایت را تنگ در آغوش بگیری و
گوشه ای -گوشه ترین گوشه ای...!
که می شناسی بنشینی و” فقط” نگاه کنی...
گاهی چقدر دلت برای یک خیال راحت تنگ می شود...
گاهی دلگیری... شاید از خودت... شاید...




نوشته شدهشنبه 13 اسفند 1390, توسط بنجامین

دیشــــــــب که بـاران آمد
میخواستم باز سراغتـــــــــــ را بگیرم 
ولی خوب میدانســــــــــــــــتم 
اگر هم پیدایتــــــــــــ کنم 
باز زیر چتــــــــــــــــــر دیگرانی....... 




نوشته شدهشنبه 13 اسفند 1390, توسط بنجامین

آنگاه كه غرور كسي را له مي كني، آنگاه كه كاخ آرزوهاي كسي را ويران مي كني، آنگاه كه شمع اميد كسي را خاموش مي كني، آنگاه كه بنده اي را ناديده مي انگاري ، آنگاه كه حتي گوشت را مي بندي تا صداي خرد شدن غرورش را نشنوي، آنگاه كه خدا را مي بيني و بنده خدا را ناديده مي گيري ، مي خواهم بدانم،دستانت را بسوي كدام آسمان دراز مي كني تا براي خوشبختي خودت دعا كني؟ 




نوشته شدهشنبه 13 اسفند 1390, توسط بنجامین

 به من میگفت : آنقدر دوست دارم که اگر بگویی بمیر می میرم . . . . . . . باورم نمی شد . . . . فقط برای یک امتحان ساده به او گفتم بمیر . . . ! سالهاست که در تنهایی پژمرده ام کاش امتحانش نمی کردم. 




نوشته شدهشنبه 13 اسفند 1390, توسط بنجامین

دختره از پسره پرسید من خوشگلم؟گفت نه .گفت دوستم داری؟گفت نوچ؟گفت اگه بمیرم برام گریه میکنی؟ گفت اصلا؟دختره چشماش پر از اشک شد. هیچی نگفت:پسره بغلش کرد گفت:تو خوشگل نیستی زیبا ترین هستی.تورودوست ندارم چون عاشقتم. اگه تو بمیری برات گریه نمیکنم چون من هم می میرم 




نوشته شدهشنبه 13 اسفند 1390, توسط بنجامین

او رفته است

و همه چيز تمام شده است

مثل يک مهماني که به آخر مي رســــد 

وتو به حال خود رها مي شوي

چرا غمگيني ؟ 

اين رسم زندگيست ... 




نوشته شدهشنبه 13 اسفند 1390, توسط بنجامین

جلسه محاکمه عشق بود


و عقل قاضی ، و عشق محکوم ....


به دلیل تبعید به دورترین نقطه مغز یعنی فراموشی ، قلب تقاضای عفو عشق را داشت ولی همه اعضا با او مخالف بودند قلب شروع کرد به طرفداری از عشق ، آهای چشم مگر تو نبودی که هر روز آرزوی دیدن چهره زیبایش را داشتی ، ای گوش مگر تو نبودی که در آرزوی شنیدن صدایش بودی وشما پاها که همیشه در آرزوی رفتن به سویش بودید حالا چرا اینچنین با او مخالفید ؟

همه اعضا روی برگرداندند و به نشانه اعتراض جلسه را ترک کردند ، تنها عقل و قلب در جلسه ماندند عقل گفت: دیدی قلب همه از عشق بی زارند ، ولی متحیرم با وجودی که عشق بیشتر از همه تورا آزرده چرا هنوز از او حمایت میکنی !؟ قلب نالید و گفت: من بی وجود عشق دیگر نخواهم بود و تنها تکه گوشتی هستم که هر ثانیه کار ثانیه قبل را تکرار میکند و فقط با

عشق میتوانم یک قلبی واقعی باشم 




نوشته شدهشنبه 13 اسفند 1390, توسط بنجامین

از من آزرده مشو،

ميروم از خانه ي تو،

قبل رفتن تو بدان عاشق و بي تقصيرم،

تو اگر خسته اي از دست دلم حرفي نيست،

امر كن تا كه بميرم به خدا مي ميرم... 




نوشته شدهشنبه 13 اسفند 1390, توسط بنجامین
.: Weblog Themes By www.NazTarin.com :.